تبليغاتX
. هنوزم ماه من در پشت ابر است.........هنوزم کار من سکوت و صبر است.. اين صفحه را خانگي صفحه ي خانگي خود کنيد دلکده
یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389

 

تو آتیشم

ولی دستام

سرده

قلبم خالی از تپش

یخ کرده

اگه خورشید؛ بدرخشه، تو شب

ممکنه؛ جون به تنم؛ برگرده

آره این جا؛

آخر دنیامه

خوب یا بد

خاطره هام باهامه

می دونم ... تو این لحظه می میرم

دیگه مرگ؛

تنها فصل فردامه...

 

تو آتیشم

ولی دستام سرده

زندگی

 بدجور باهام قهر کرده

تو دوئل بین عقل و احساسم

دو به دو

تموم حس هام مردن

اونی که زنده ایستاده،درده...

درد داره

خودش رو دار می زنه

داره تو

این تنهایی

می شکنه

اونی که

تو هیاهوی آتیش

داره فریادش می میره...منه.

 

دچار شدن به یه مرگ تدرجی،اپیزودیک و سریالی...یه فرآیند فرسایشی حال به هم زنه..مثل یه بیمار سرطانی لا علاج،که خودش و بقیه رو آزار می ده و نمی میره!دیروز فریادمم مرد.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:6 قبل از ظهر  توسط میثم  | 

دوشنبه سوم آبان 1389

 

من فارق از باران به بغض تو پیوستم

من مجرمم آری، با چشم تو همدستم!

چشم تو فریبم داد در یک شب بارانی

این نقطه ی آغاز را می دانم و می دانی

می دانم و می دانی این حس غبار آلود

در یک نفس دنیا شد، با یک هوس هم نابود

من مجرمم آری، دستانم دروغ گفتند

برداشتی چشم از من، دست از دل تو شستند

این چشم و دست انگار عاشق نشدن با ما

هر دو به فریب بودند در یک شب بی پروا

در یک شب بارانی ما هردو فریب خوردیم

از قافله جا ماندیم، آن شب من و تو مردیم

سهم من و تو از عشق شد حسرت و بی تابی

شد آهی و آتش زد بر هر شب و هر خوابی

اکنون منم بی تو در حسرتی پنهانی

این حال پریشان را می دانم و می دانی

من فارق از باران به بغض تو پیوستم

من مجرمم آری، با ،چشم تو همدستم.

 

 

اولین بارونی که نمی دونم مژده ی پاییز رو می داد ، یا از سر دیوانگی تابستونی بود، مهم نیس. مثل خیلی چیزهای دیگه.

بعد از ظهری که همه جا تاریک شد و بند های که نوشتم و پاک کردم، از شعر نو گرفته تا غرل ترانه، تا اینکه رسید به اینو و دیگه نتونستم پاک کنم، ادامه اش دادم...به دلم نشست.

شش شهریورماه 1389

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:21 بعد از ظهر  توسط میثم  | 

شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389

پنهان تر از آنم که تو

قصد  تماشایم کنی

 

بی معنا تر از آنکه تو

با واژه معنایم کنی

 

 

فاصله دارم بی کران

از هیبت آدمیان

 

دیگر شایسته ی تو نیست

مرا تمنایم کنی

 

 

نمی دونم چرا، نمی دونم چرا ۱۰۰ روزه که دلکده ام آپ نشده..تو این مدت، کار زیاد نوشتم، همیشه تو نت بودم، اما یه حسی، که نمی دونم چیه، نمی ذاشت و نمی ذاره بیام این جا، الانم به زور اومدم!یه روزی هنوز پست رو ثبت نکرده، ۳۰ تا کامنت از دوست هام داشتم...آآآآخ..چقدر دلم برای فرودینه تنگه، کاس می دونستم که خوبه

تنها چیزی که می دونم اینه، فاصله دارم بیکران..از هیبت آدمیان!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:35 بعد از ظهر  توسط میثم  | 

پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388

خاطره مو قاب کن و بکوب به دیوار

عرفان گذشته رو به خاطر بسپار

 

عرفانی که تو نگاش شادی زیاد بود

نه حالا که شادی توش کم شده بسیار...

 

یه روزی مثل بارون دلنشین بودم

می باریدم رو تن دل های بیمار

 

می رفتم به جنگ زخم های زمونه

دوست نداشتم آدما ببینن آزار

 

می خواستم دل بدم و دلداده باشم

جون می دادم واسه ی یه لحظه دیدار...

 

از همه دنیا واسم گوشه تخت موند

و لبی خواب و دو چشم دائم بیدار

 

من به عرفان دیگه امیدی ندارم

مرهم حرفات رو از رو زخمم بردار

 

عمق زخم هام عزیزم بیشتر از این هاس

هنوزم دوست ندارم ببینی آزار

 

پاشو از پیشم برو  تا که نبینی

من و با این زخم و این مردن کشدار

 

پاشو جونم پاشو که موندن بی فایده اس

تماشا هم نداره پایان این کار

 

اگه خواستی دلتنگ عرفان نباشی

خاطره مو قاب کن و بکوب به دیوار

 

                                                                 پنجشنبه ۱۵ بهمن ماه ۱۳۸

۸مردن کشدار

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 3:28 بعد از ظهر  توسط میثم  | 

چهارشنبه بیست و سوم دی 1388
منم هخوابه تخت، منم همرنگ دیوار

منم همدرد شیشه، شبیه بغض گیتار


گاهی همراه بادم، گاهی همراه فریاد

گاهی لبریز از غصه، گاهی دیوانه ای شاد


گاهی همکیش دارکوب،گاهی همراز برگم

گاهی زنده ی زنده ام، گاهی دنبال مرگم


گاهی مرهم یک سگ، گاهی هم سفره ی خوک

منم بیزار از آدم،به عشق آنها مشکوک


در این جامعه ی ننگ،همه روباه و کفتار

تنفر در دل آزاد، سر عشق بر سر دار


همه مشغول خویشن، کسی هم یاد کس نیس

کسی کاری نداره، به اشک و مژه ی خیس


از آدم دل بریدم، شکستم، خیلی خستم

شبیه عشق از آدم، دورم و جدا هستم


شدم همدرد شیشه، شبیه بغض گیتار

شدم همخوابه ی تخت، شدم همرنگ دیوار


گاهی همکیش دارکوب، گاهی همراز برگم

گاهی زنده ی زنده ام، گاهی دنبال مرگم.


 


                                                 16 دی ماه 1388

                          meisam-o.blogfa.com

ساعت نزدیک به 3 بامداد بود...تو خواب و بیداری، یه از این ور به اون ور شدن ، چیزی که جلوم دیدم دیواری بود که جعبه ای هایی بهش چسبونده بودم برای کتاب هام...نه...چیزی نبود که چشمهام دوست داشت داشته باشه ببینه..سرم رو برگردوندم...شیشه!!نه این هم چیزی نبود که ارومم کنه.قاب کردن تصویر شب، برام جالب نبود...یه کم دیگه سرم رو گردوندم و گوشه گیتار رو دیدم که تکیه زده به دیوار...تو خواب و بیداری بودم اما اینکه هوشیاریم چقدر بود رو نمی دونم...تو خواب دیدم که دارم این کار رو می نویسم و صبح که پا شدم از ترس این که مبادا یادم بره تند تند شروع کردم به نوشتن...بازم بدون ویرایش!با چشم هایی پف کرده و موهایی که هر کدوم یه سازی می زد رو سرم!تقدیمش کردم به دوستی که نابغه ای دوست داشتنیه...آخرشم تو دفتر نوشتم "بعد از تو...پرواز را پر پر کردم..سکوت را باور کردم...تو رفتی و من پشت سرت..کفتار ها را خبر کردم!"

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:17 بعد از ظهر  توسط میثم  | 

دوشنبه دوم آذر 1388
هنوز مث نابلدا ناشیا

خیلی دلم تنگه واسه خیلیا

 

خیلی دلم می خواد که پیشم باشن

فرهادا شیرینا همه لیلیا

 

                              هنوز انگار باور ندارم عشق دیگه تمومه

 

هنوز مث نابلدا ناشیا

می گم پاشو دوباره پیشم بیا

 

احمقانه حرف می زنم می دونم

ترانه هام پرن از این سوتیا

 

                       هنوز انگار باور ندارم عشق دیگه تمومه

 

هنوز مث نابلدا ناشیا

فکر می کنم خیلی دوسم داریا

 

فکر می کنم وصل جونت به جونم

فرق می کنی با همه اطرافیا

 

غافل که خیلی شلوغه قلب تو

هر لحظه با یکی تو دمسازیا

 

دوست داشتنو گذاشتی روی قمار

همیشه باختم توی این بازیا

 

                            هنوز انگار باور ندارم عشق دیگه تمومه!!

 

 

                                                                 تابستان ۸۸

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:16 قبل از ظهر  توسط میثم  | 

جمعه هجدهم اردیبهشت 1388
یه نفر که روبرومه

منتظره خنده هامه

غافل از این که این روزا

فصل رکوده صدامه

 

فصل خرد شدن واژه

زیر چرخدنده امروز

فصل آتیشه و سوختن

پیکرای سرد و نیم سوز

 

فصل پلک و چشم بسته

فصل بیداریه خاموش

همه فریاد می زنن که

خودت رو به دنیا بفروش!!

 

فصل آشفتگیه ذهن

فصل طوفان و تگرگه

خزونه فکرای مردم

دشمن سبزیه برگه

 

فصل قحطیه حقیقت

همه چی محکوم به جبره

فصل کشتن اندیشه

فصل گورستان و قبره

 

فصل اعدام احساس و

فصل سنگساره نگاهه

حتی بودنم یه جرمه

دیگه مردن تنها راهه...

 

واسه این واژه هام مردن

چون دیگه حرفی ندارم

وقتی بذری هم نمونده

واسه چی باید ببارم؟!

 

واسه چی من واژه هامو

نگه دارمشون به زور

هم بدونه آغوشه حاک

هم بدون آب و بی نور

 

آره من واژه هام مردن

خیلی وفته سوت و کورم

توی تنهایی جاده ام

دیگه از توخیلی دورم

 

گاهی می شه پیشت باشم

گاهی انگار روبروتم

ولی واژه ای ندارم

من دیگه غرق سکوتم

 

خنده هامو یکی دزدید

یا که گم شده تو گردباد

آی تویی که روبرومی

خنده هامو نبر از یاد.

 

                                                          ۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۸

                                                    پارک جلوی خوابگاه....۱۲:۲۷

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 3:9 قبل از ظهر  توسط میثم  | 

پنجشنبه هفدهم بهمن 1387
من نه می دونم،نه می خوام بدونم

باز کی شده عزیز مهربونم

 

باز کی شده پناه قلب خسته اش

کی ازش خواسته که باهاش نمونم

 

من نه می دونم نه می خوام بدونم

باز کی داره ویرون می کنه خونم

 

باز کی داره زندگیمو می پاشه

یه دنیا غصه می ذاره رو شونم

 

من نه می دونم نه می خوام بدونم

باز این روزا چرا یه نیمه جونم

 

چرا رفته هر کسی عاشقم بود

باز منم و گریه های شبونم

 

من نه می دونم نه می خوام بدونم

نه مثل تو به دنبال بهونم

 

این تویی که عوض شدی نازنین

وگرنه خوب می دونی من همونم...

 

                    من، نه می دونم، نه می خوام بدونم.

 

                                                                   ۱۶بهمن ماه ۱۳۸۷- دانشگاه شهرکرد

 

دلکده هم دوساله شد!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:16 قبل از ظهر  توسط میثم  | 

یکشنبه بیست و ششم آبان 1387
منم و سکوت سرد و بی کرانی

تو دگر عزیز قلب دیگرانی

 

برایم تنها مه خاطره مانده

و دلی مرده و چشم هایی بارانی

 

دگر دل بردیم از عالم و آدم

پیر شده درخت نو رس جوانی

 

ندانم کدام خزان در گوش تو خواند

که مثل برگ پاییز به من نمانی

 

ندانستی بی تو معنایی ندارم

شدم آن درخت بی برگ عریانی

 

که به زیر شلاق باد پاییزی

نمانده برایش یک ذره توانی

 

پیکرش زخم خورده و از شدت درد

شیره اش مثال اشک های روانی

 

تمام قامت او غرقه ی اشک است

تو از این حال و روزش چیزی ندانی

 

آتشی افروخته بر اندام خشکش

که از آن او بودی در یک زمانی

 

می گوید اما خودش باور ندارد

تو دگر عزیز قلب دیگرانی

 

به امیدی لحظه لحظه زنده مانده

که شاید برگردی و نزدش بمانی

 

منم آن درخت آفت زده خشک

منم و سکوت سرد و بی کرانی

 

 

                                        یکشنبه ۱۹ آبان ماه ۱۳۸۷( کلاس اصلاح نژاد دام)

بعد از حدود ۱۰۲ روز وبلاگ اپ شد!!کاری که می خواستم هر ماه بکنم ولی...ولی چند ماهی هست که انگار چشمه نوشتن ترانه و شعر تو وجودم خشکیده بود. فقط یه شعر داشتم که برای دوستم دکتر محمد تقدیری نوشتم و برای سنگ قبر!!!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 3:39 بعد از ظهر  توسط میثم  | 

چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387
تو روزهای جدایی، وقتی که دلتنگ بودم

هر گوشه که نشستم، ترانه ای سرودم

 

هر حسی داشتم این جاس، همش تو این دفتره

هم لبریزه از خنده، هم اینکه از اشک تره

 

از غم دلتنگی تو، از شب و روز نوشتم

صدات کردم عزیز، گاهی گفتم بهشتم

 

نوشتم تا که روزی، منو یادت بیاره

بیا جلوش برش دار، قابلت رو نداره

 

ترانه هامو بردار، برای یادگاری

تا اینکه تو خلوتت، یادی از من بیاری

 

ترانه هامو بردار، هر روز بخون یکی شو

دوباره پیشم بیا، دلیل زندگی شو

 

ترانه هامو بردار، تا اینکه باورت شه

تو تموم لحظه هام، یادت بودم همیشه

 

ترانه هامو بردار، شاید بیشتر بشناسیم

تا با چشات ببینی، تو درس عشقت پاسیم

 

تو هر صفحه خاطره ات، تو هر بیتی اسمته

روحت همش پیشمه، اون که دوره جسمته

 

ترانه هامو بردار، تا خودت رو ببینی

تو اینه ترانه ام، تویی که بهترینی

 

ترانه هامو بردار، کوچکترین پیشکشه

برای ابراز عشق، جور منو می کشه

 

بهت می گه عزیزم، همیشه دوستت داشتم

جلوی چشمام بودی، هر جایی پا گذاشتم

 

هر رازی که نگفتم، نوشتم به ترانه

پیشکش تو عزیزم، حرف های عاشقانه...

 

وقت غروبه با هم، نشستم پشت میزم

ترانه های این جا، ما تو ان عزیزم

 

من هر چی که نوشتم، تو ذهنم موندگاره

هر لحظه هر جا باشم، تو رو یادم می یاره

 

هر حرفی داشتم با تو، تواین دفتر بسته اس

نگاش نکن ارومه، نبین ساکت نشسته اس

 

وقتی که بازش کنی، حرف رو سرت می باره

برای گفتنشون، به من نیاز نداره

 

اینه که وقت دیدار، حرفی ندارم انگار

جز ایکه بیا جلو، ترانه هات رو بردار.

 

                                                                     جمعه۱۴ تیر ماه ۱۳۸۷

با خودم قرار گذاشته بودم که هر یک ماه این وبلاگ رو اپ کنم اما الان بیشتر از ۳۰ روز شده..از تنبلی نیست، از اینه که ترانه تازه ای که این جا بنویسم ندارم...ترانه هام زیادن اما می خوام اخرینشون رو این جا نگه دارم و این اخرین ترانه ای بوده که نوشتم...دریای روحم طوفانی شده و تو این شرایط بلور ترانه تشکیل نمی شه..نیاز به ارامش دارم...نیاز به سکوت...تا بتونم بازم بنویسم....دلم واسه خودم تنگه...واسه ترانه هام...واسه دنیای خودم...برمیگردم...بر می گردم به چیزی که دوست دارم...فقط چند هفته دیگه..باز همون می شم...همونی که باید باشم.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:32 بعد از ظهر  توسط میثم  | 

کعبه من دل توست...قبله من نگاهت...معجزه چهره توست....آن روی همچو ماهت... اين صفحه را خانگي صفحه ي خانگي خود کنيد