تبليغاتX
. هنوزم ماه من در پشت ابر است.........هنوزم کار من سکوت و صبر است.. اين صفحه را خانگي صفحه ي خانگي خود کنيد دلکده
جمعه هجدهم اردیبهشت 1388
یه نفر که روبرومه

منتظره خنده هامه

غافل از این که این روزا

فصل رکوده صدامه

 

فصل خرد شدن واژه

زیر چرخدنده امروز

فصل آتیشه و سوختن

پیکرای سرد و نیم سوز

 

فصل پلک و چشم بسته

فصل بیداریه خاموش

همه فریاد می زنن که

خودت رو به دنیا بفروش!!

 

فصل آشفتگیه ذهن

فصل طوفان و تگرگه

خزونه فکرای مردم

دشمن سبزیه برگه

 

فصل قحطیه حقیقت

همه چی محکوم به جبره

فصل کشتن اندیشه

فصل گورستان و قبره

 

فصل اعدام احساس و

فصل سنگساره نگاهه

حتی بودنم یه جرمه

دیگه مردن تنها راهه...

 

واسه این واژه هام مردن

چون دیگه حرفی ندارم

وقتی بذری هم نمونده

واسه چی باید ببارم؟!

 

واسه چی من واژه هامو

نگه دارمشون به زور

هم بدونه آغوشه حاک

هم بدون آب و بی نور

 

آره من واژه هام مردن

خیلی وفته سوت و کورم

توی تنهایی جاده ام

دیگه از توخیلی دورم

 

گاهی می شه پیشت باشم

گاهی انگار روبروتم

ولی واژه ای ندارم

من دیگه غرق سکوتم

 

خنده هامو یکی دزدید

یا که گم شده تو گردباد

آی تویی که روبرومی

خنده هامو نبر از یاد.

 

                                                          ۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۸

                                                    پارک جلوی خوابگاه....۱۲:۲۷

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 3:9 قبل از ظهر  توسط میثم  | 

پنجشنبه هفدهم بهمن 1387
من نه می دونم،نه می خوام بدونم

باز کی شده عزیز مهربونم

 

باز کی شده پناه قلب خسته اش

کی ازش خواسته که باهاش نمونم

 

من نه می دونم نه می خوام بدونم

باز کی داره ویرون می کنه خونم

 

باز کی داره زندگیمو می پاشه

یه دنیا غصه می ذاره رو شونم

 

من نه می دونم نه می خوام بدونم

باز این روزا چرا یه نیمه جونم

 

چرا رفته هر کسی عاشقم بود

باز منم و گریه های شبونم

 

من نه می دونم نه می خوام بدونم

نه مثل تو به دنبال بهونم

 

این تویی که عوض شدی نازنین

وگرنه خوب می دونی من همونم...

 

                    من، نه می دونم، نه می خوام بدونم.

 

                                                                   ۱۶بهمن ماه ۱۳۸۷- دانشگاه شهرکرد

 

دلکده هم دوساله شد!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:16 قبل از ظهر  توسط میثم  | 

یکشنبه بیست و ششم آبان 1387
منم و سکوت سرد و بی کرانی

تو دگر عزیز قلب دیگرانی

 

برایم تنها مه خاطره مانده

و دلی مرده و چشم هایی بارانی

 

دگر دل بردیم از عالم و آدم

پیر شده درخت نو رس جوانی

 

ندانم کدام خزان در گوش تو خواند

که مثل برگ پاییز به من نمانی

 

ندانستی بی تو معنایی ندارم

شدم آن درخت بی برگ عریانی

 

که به زیر شلاق باد پاییزی

نمانده برایش یک ذره توانی

 

پیکرش زخم خورده و از شدت درد

شیره اش مثال اشک های روانی

 

تمام قامت او غرقه ی اشک است

تو از این حال و روزش چیزی ندانی

 

آتشی افروخته بر اندام خشکش

که از آن او بودی در یک زمانی

 

می گوید اما خودش باور ندارد

تو دگر عزیز قلب دیگرانی

 

به امیدی لحظه لحظه زنده مانده

که شاید برگردی و نزدش بمانی

 

منم آن درخت آفت زده خشک

منم و سکوت سرد و بی کرانی

 

 

                                        یکشنبه ۱۹ آبان ماه ۱۳۸۷( کلاس اصلاح نژاد دام)

بعد از حدود ۱۰۲ روز وبلاگ اپ شد!!کاری که می خواستم هر ماه بکنم ولی...ولی چند ماهی هست که انگار چشمه نوشتن ترانه و شعر تو وجودم خشکیده بود. فقط یه شعر داشتم که برای دوستم دکتر محمد تقدیری نوشتم و برای سنگ قبر!!!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 3:39 بعد از ظهر  توسط میثم  | 

چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387
تو روزهای جدایی، وقتی که دلتنگ بودم

هر گوشه که نشستم، ترانه ای سرودم

 

هر حسی داشتم این جاس، همش تو این دفتره

هم لبریزه از خنده، هم اینکه از اشک تره

 

از غم دلتنگی تو، از شب و روز نوشتم

صدات کردم عزیز، گاهی گفتم بهشتم

 

نوشتم تا که روزی، منو یادت بیاره

بیا جلوش برش دار، قابلت رو نداره

 

ترانه هامو بردار، برای یادگاری

تا اینکه تو خلوتت، یادی از من بیاری

 

ترانه هامو بردار، هر روز بخون یکی شو

دوباره پیشم بیا، دلیل زندگی شو

 

ترانه هامو بردار، تا اینکه باورت شه

تو تموم لحظه هام، یادت بودم همیشه

 

ترانه هامو بردار، شاید بیشتر بشناسیم

تا با چشات ببینی، تو درس عشقت پاسیم

 

تو هر صفحه خاطره ات، تو هر بیتی اسمته

روحت همش پیشمه، اون که دوره جسمته

 

ترانه هامو بردار، تا خودت رو ببینی

تو اینه ترانه ام، تویی که بهترینی

 

ترانه هامو بردار، کوچکترین پیشکشه

برای ابراز عشق، جور منو می کشه

 

بهت می گه عزیزم، همیشه دوستت داشتم

جلوی چشمام بودی، هر جایی پا گذاشتم

 

هر رازی که نگفتم، نوشتم به ترانه

پیشکش تو عزیزم، حرف های عاشقانه...

 

وقت غروبه با هم، نشستم پشت میزم

ترانه های این جا، ما تو ان عزیزم

 

من هر چی که نوشتم، تو ذهنم موندگاره

هر لحظه هر جا باشم، تو رو یادم می یاره

 

هر حرفی داشتم با تو، تواین دفتر بسته اس

نگاش نکن ارومه، نبین ساکت نشسته اس

 

وقتی که بازش کنی، حرف رو سرت می باره

برای گفتنشون، به من نیاز نداره

 

اینه که وقت دیدار، حرفی ندارم انگار

جز ایکه بیا جلو، ترانه هات رو بردار.

 

                                                                     جمعه۱۴ تیر ماه ۱۳۸۷

با خودم قرار گذاشته بودم که هر یک ماه این وبلاگ رو اپ کنم اما الان بیشتر از ۳۰ روز شده..از تنبلی نیست، از اینه که ترانه تازه ای که این جا بنویسم ندارم...ترانه هام زیادن اما می خوام اخرینشون رو این جا نگه دارم و این اخرین ترانه ای بوده که نوشتم...دریای روحم طوفانی شده و تو این شرایط بلور ترانه تشکیل نمی شه..نیاز به ارامش دارم...نیاز به سکوت...تا بتونم بازم بنویسم....دلم واسه خودم تنگه...واسه ترانه هام...واسه دنیای خودم...برمیگردم...بر می گردم به چیزی که دوست دارم...فقط چند هفته دیگه..باز همون می شم...همونی که باید باشم.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:32 بعد از ظهر  توسط میثم  | 

شنبه پانزدهم تیر 1387
تو دنیایی که من دارم، ترانه ها هم عاشق ان

حرمت عشق شکسته نیس، عاشقا پاک و صادق ان

 

تو دنیایی که من دارم، مستی گناه نیست ولیکن

عاشقای دنیای من، مست از جام شقایق ان

 

 

تو دنیایی که من دارم، آدما هنوز ادم ان

گرچه از هم دورن ولی، انگار همیشه با هم ان

 

تو سینشون درده ولی ، رو لب هاشون خنده و شور

رها تر از پروانه و ، آزاد ز اشک و ماتم ان

 

 

تو دنیایی که من دارم، تنهایی معنا نداره

سرنوشت روی لب هامون، نهال بوسه می کاره

 

تو دنیایی که من دارم، ترانه خون ها زیادن

سنگ هم ترانه خون می شه، دل سنگیشو جا می ذاره

 

 

تو دنیایی که من دارم، هیشکی نمی خواد بد باشه

نمی خواد حتی لحظه ای از قوم دیو و دد باشه

 

زندگی و زنده بودن، شعار دنیای منه

جایی نداره کسی که، زنده ولی جسد باشه

 

 

این دنیایی که من دارم، عالمی امن و راحته

از هیجان و شادی پر، خالی از هی چی عادته

 

این دنیایی که من دارم، بهشتیه روی زمین

پله پله تا به خدا، نردبون سعادته

 

 

تو دنیایی که من دارم، دل ها پرن از شادیا

یه عالم قشنگیه، با ادمای بی ریا

 

گرچه خیالیه ولی،واسه یکی حقیقته

تنها عالم موجوده ، واسه عرفان اریا

 

                                             جمعه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۸۷

 

 

این لینک پایین اخرین مقاله چاپ شده ام رو نشون می ده...

 http://www.mobara.blogfa.com/post-8.aspx

دکتر محمد تقدیری...دوست عزیزم سخنگوی انجمن اسلامی دانشگاه شهرکرد پر کشید و ما رو در قفس غم رفتنش زندانی کرد...راهش پایدار و یادش تا همیشه گرامی

http://anjomaneslamisku.blogfa.com/post-4280.aspx

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 5:59 بعد از ظهر  توسط میثم  | 

شنبه چهارم خرداد 1387
دوباره اشککی غمگین روان شد

دوباره خنده های خیلی گران شد

 

دوباره شادی ها پنهان و دورند

دوباره غصه نزدیک و عیان شد

 

لبم خاموش و دل خالی ز حرفی

دوباره حال و روزم خود زبان شد

 

شه شادی شه شور وجورم

به انی منقلب گشت و شبان شد

 

به ناگاه خاطرات پیر رفتن

به انی زنده و باز هم جوان شد

 

به زور روزمرگی را حاشیه راند

همه عالم پیش چشمم نهان شد

 

جدایم کرد ز دنیا و ز ادم

بهار زندگی گویی خزان شد

 

مثال خوابی شاید یا که رویا

تن و روحم جدا از این زمان شد

 

شبح گشتم میان ادمک ها

که جانان رفت و تن خالی ز جان شد

 

ز ترس رفتنت اسودگی مرد

همانا رفتی و حالم همان شد

 

پریشانم در این نوشته حتی

نمی دانم نمی دانم چه سان شد

 

فقط دانم کمی از حال و روز

عرفان اریا اینک بیان شد.

 پریشانی

                                                   ۴ شنبه،۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۷

تقدیم به تنها عشق زندگیم....

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:44 بعد از ظهر  توسط میثم  | 

چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387
دیگه امیدی به حالم ندارم

دیگه چشم به ماه و سالم ندارم

 

دیگه چشم به راه فردا نمی شم

دیگه پا ندارم و پا نمی شم

 

دیگه از عشق،دیگه از دل نمی گم

دیگه مشتی حرف باطل نمی گم!!

 

دیگه دل به آرزو ها نمی دم

تو دلم به هیچ کسی جا نمی دم

 

دیگه از هیچ کسی یاری نمی خوام

دیگه بفض و گریه زاری نمی خوام

 

روزن نوری دیگه نمی بینم

شوقی و شوری دیگه نمی بینم

 

ادما به هم دیگه رحم ندارن

دیگه از مهربونی سهم ندارن

 

آدما دیگه ادم وار نمی شن

دیگه عاشقی بی آزار نمی شن

 

 ادما دیگه به هم راست نمی گن

دیگه فردا هم مال ماست نمی گن

 

آدما به هم دیگه دل نمی دن

دیگه به غرق شده ساحل نمی دن

 

آدما دیگه خوبی واسه هم نمی خوان

دیگه همزبون و همدم نمی خوان

 

جز خودشون کسی رو نمی بینن

دیگه فریاد رسی رو نمی بینن...

 

دیگه دنیا از جهنم بد تره

دیگه وقتشه که روحم بپره

 

دیگه هیچ آرزویی نیست تو سینه

دیگه دنیا تا ابد هم همینه

 

من می خوام برم رها شم،نباشم

می خوام از عالم و ادم جدا شم

 

دنیا و خوب و بدش مال شما

من می رم شاید خوب شه حال شما

 

من دیگه امید به حالم ندارم

دیگه چشم به ماه و سالم ندارم.

 

این ترانه ام رو تقدیم به دوستی که واسم خیلی عزیزه و روزی ۱۰ بار حداقل به یادش می افتم...ببین گلم،دیگه دو تیکه نیست...دوستت دارم چه باشی، چه نباشی...یه روزی نفست بودم اما الان فقط می خوام یه خاطره خوب تو ذهنت باشم..همون طور که تو هستی...بازم می گم..همیشه دوستت دارم..

                        بهمن ماه ۱۳۸۶دیگه دنیا تا ابد هم همینه...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 4:51 بعد از ظهر  توسط میثم  | 

شنبه بیست و چهارم فروردین 1387
من به تو دل سپردم، تو منو به غصه ها

من اسیر تو شدم، تو اما از من رها

 

تو رفتی و گذاشتیم، تو زندون خاطره

این سرنوشت منه، همیشه از تو جدا

 

اگه بودی کنارم، حال من این طور نبود

زندونیه خاطره ام، یه مرده ی بی صدا

 

یه بغضی که شکسته، از سنگ دوریه تو

یه مجنون بی نشون، یه همدم این شبا

 

جوونه روی شاخه اس، پرنده هم رو درخت...

بهار قشنگه اما... بی تو نداره صفا

 

بهار من تو بودی، من عاشق تو شدم

من به تو دل سپردم، تو منو به غصه ها

                                                      ۲۰ اسفند ماه ۱۳۸۶

یه مجنون بی نشون

http://www.hiss.blogfa.com/post-21.aspx این یکی از مقاله هامه که چاپ شده البته مربوط به روز دانشجوست...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:3 بعد از ظهر  توسط میثم  | 

دوشنبه بیستم اسفند 1386
چرا با من چنین کرده است زمانه؟

چرا غم ها مرا کردند نشانه؟

 

چرا هر چه ز غصه می گریزم

شود در آنی باز سویم روانه

 

چرا هر دم ز چشمم مثل باران

شود اشکی بر این گونه روانه

 

چرا درد مرا هیچ پایانی نیست؟

چه می خواهد ز من این غول خانه

 

دگر جان دعا کردن ندارم

نمی کند خدا مویم را شانه

 

پریشان زلف من در باد و طوفان

دلم شبگرد بیدار شبانه

 

نگاهم هر دمی جایی نشیند

مثال مرغکی بی آشیانه

 

امیدم چون بلور شیشه ای ترد

به زیر ضربه ی  گرز گرانه

 

آرزوی رهایی پیر شد و مرد

هنوز سلطان درد اما جوانه

 

تو را از آتش دل آگهی نیست

که در کوه تنم آتش نهانه...

 

چرا آسودگی بر من حرام شد؟

چرا با من چنین کرده است زمانه؟؟.

 

                                                                                  ۶ بهمن ۱۳۸۶

 چرا با من چنين كرده است زمانه؟؟

 

اين آخرين پست امسالمه...اينم خونه تكوني دلم بود..بياين با شادي و اميد به پيشواز سال جديد بريم...روزهاي خوبي براتو آرزو مي كنم...نو روز مبارك...روز و شب خوش...به فكر ساختن خاطره هاي خوب باشين،‌قربون همه شما...فعلا

                                                       نوروز مبارك...شاد باشيد...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:8 قبل از ظهر  توسط میثم  | 

دوشنبه ششم اسفند 1386
گریه نکن آسمون،گریه اثر نداره

این شب تاریک ما، دیگه سحر نداره

 

درسته که غصه ها، مسافر هر دلن

ولی این بار مسافر، عزم سفر نداره

 

مردم می گن گریه هات، از سر شور و شوقه!!

از دل ما عاشقا، هیشکی خبر نداره

 

گریه نکن آسمون، چیزی عوض نمی شه

نهال اشکای ما، دیگه ثمر نداره

 

نه باغبونی هست و ، نه خاک پاک دلا

درخت آرزو هم، یار جز تبر نداره

 

گریه نکن آسمون، رعد و برقم بی فایده ای

همه می دونن دیگه، تیرت خطر نداره

 

مهر و لطافت و شعر،برچسب ما عاشقاس

خشم و فریاد ما رو ، کسی باور نداره

 

سپاه صولت ما، با صد هزار تا سرباز

کشته شور عشق شد،دیگه نفر نداره

 

گریه نکن آسمون، بیا با هم بخندیم

به حال ما این روزا، کسی نظر نداره

 

خنده دوای درده، اشکاتو پاک کن عاشق

گریه نکن آسمون، گریه اثر نداره.

 

                                                         ۵ بهمن ماه ۱۳۸۶گريه نكن آسمون

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:29 بعد از ظهر  توسط میثم  | 

کعبه من دل توست...قبله من نگاهت...معجزه چهره توست....آن روی همچو ماهت... اين صفحه را خانگي صفحه ي خانگي خود کنيد